تهران ۱۴۰۰ و دلتنگی هایی که دارد

قلم هم‌کوچه‌ای

نمی‌دانم این اتفاق واقعاً خواهد افتاد یا نه؟ اینکه سال ۱۴۰۰ برای ما و تهران دروازه‌ای برای ورود به دورانی تازه باشد. عادت کرده‌ایم که وقتی اعداد سمت راست کیلومترشمارِ سال‌ها صفر می‌شود، منتظر یک دگرگونی باشیم حتی اگر خبری نباشد و این‌بار منتظر این دگرگونی در تهران ۱۴۰۰هستیم.

آنچه من از تهران ۱۴۰۰ می‌خواهم

من دوست دارم این کیلومترشمار برای چند وقتی برعکس کار کند و من را به دهۀ هفتاد و کوچه خودم برگرداند. کوچه‌ ای که در آن به دنیا آمدم و روزی آن را ترک کردم. هنوز هم وقتی گذارم به محله «مجیدیه»، میدان «ملت» و کوچه «شهید رهنمون» می‌افتد انگار به وطن خود بازگشته‌ام.

تهران 1400 در کوچه شهید رهنمون در محله مجیدیه
تهران ۱۴۰۰ در کوچه شهید رهنمون، وطن کودکی‌های من

کوچۀ کودکی و خاطرات آن

چند وقت پیش به بقالی آقای «رضایی» در نزدیکی پارک کوچه کودکی رفتم. عکس آقای رضایی روی دیوار بقالی بود اما دیگر خبری از خود او نبود. جای بقالی را سوپرمارکت گرفته بود و داماد و پسر آقای رضایی آن را اداره می‌کردند. بندۀ خدا آقای رضایی از دست ما عاصی بود. همیشه اشتباه می‌کردیم و قبل از خریدهای سفارشیِ پدر و مادر از او، به نانوایی می‌رفتیم و نان می‌خریدیم. در نتیجه مقداری پول خرد نصیب ما می‌شد که بعد آن‌ها را در بقالی به او تحویل می‌دادیم تا خرید روز کامل شود. حالا که می‌بینم دیگر بچه‌ها هم با کارت بانکی خرید می‌کنند احساس پیری می‌کنم.

بقالی در محله مجیدیه
بقالی‌های سابق، سوپرمارکت‌های فعلی

کوچه کودکیِ ما حالا تنها پارکینگی بزرگ در آن محله است اما آن زمان همه چیز بود: زمین فوتبال و پیست دوچرخه‌سواری، محل دعوا و آشتی، پاتوق هله هوله‌خوری و البته محل دیدار هر روز با رفقای جان. الان در هیچ زمانی از روز بچه‌ها در کوچه نیستند و گاهی تک و توک در زمین بازیِ پارک می‌شود آن‌ها را دید. وقت بچگی ما و از پیِ انفجار جمعیت دهۀ شصت این کوچه‌ ها پر بود از بچه‌هایی با لباس خانه که هر کدام در حال کاری بودند. فرقی نمی‌کرد پدر یا مادر آن‌ها چه جایگاهی در کشور و جامعه دارند، همه با یکدیگر برابر بودند. مثلاً پدر دوست صمیمی من، معاون وزیر بود اما اصلاً برای کسی مهم نبود و برای خود او هم فرقی نمی‌کرد.

محله مجیدیه
کوچه های خالی از بچه ها در تهران ۱۴۰۰

کوچه فقط برای بچه‌ها و گنجینۀ خاطرات خوب آن‌ها نبود. مثلاً پیرمردی با عینکی ته استکانی که با کش آن را روی صورت خود محکم می‌کرد، هر روز وقت خود را در پارک می‌گذراند. بعد هم نزدیک غروب، چند شیشۀ شیر می‌خرید و به خانه می‌رفت. گویا ماجرا از این قرار بود که در خانۀ پسرش زندگی می‌کرد و صبح با او از خانه بیرون می‌زد و غروب با بازگشت پسر، به خانه باز می‌گشت. دو برادر هم بودند که یکی از آن دو همیشه با بچه‌ها بازی می‌کرد و خیلی محبوب بود. یک خرگوش سفید هم داشت که برادر کوچک که حتی از ما هم سن کم‌تری داشت مامور نگهداری آن بود. گاهی آن خرگوش سفید و زیبا را می‌آورد تا ما هم ببینیم. آن موقع رسم بود بچه‌ها هر کدام یک جوجه‌ داشتند که از دوره‌‌گردها می‌خریدند اما خرگوش واقعاً مورد خاصی به حساب می‌آمد. این مرد جوان و محبوب اما عمرش به دنیا نبود. خیلی ساده چمدان آخرت بست. من ندیدم اما می‌گفتند یک بار که رفته بود توپ بچه‌ها را از زیر ماشین در بیاورد، سرش محکم گرفته بود به سپر ماشین. البته همان لحظه اتفاقی نیفتاده بود، راه خود را گرفته و به خانه رفته بود. فردا دیگر از خواب بیدار نشد و حجلۀ او آمد نشست سر کوچه. چقدر همه چیز تلخ شد.

میدان ملت در مجیدیه
میدان ملت مجیدیه، بخشی از خاطرات کودکی

«نوستالژی» و تهران ۱۴۰۰

نوستالژی همین است دیگر. مثل شکر روی قهوه می‌ماند. همه می‌دانیم بعد از این شیرینی، تلخیِ قهوه انتظار ما را می‌کشد اما هیچ‌کدام را نمی‌توانیم ترک کنیم؛ نه آن شیرینی را و نه آن تلخی. دلتنگی هم از پسِ همین نوستالژی به ما حمله می‌کند؛ دلتنگی برای محله ای که هویت ما در آن شکل گرفت.

محله مجیدیه
کوچه گردی با طعم خاطرات کودکی

تهران ۱۴۰۰ پر از دلتنگی‌ های این شکلی برای مردم آن خواهد بود. از مجیدیه و کوچه شهید رهنمونِ ما بگیر تا «جوادیه» و «تجریش» و «ونک» فرقی نمی‌کند.