دوست دارم تو همین نقطه از زمان بمونم، وسط پاییز

قلم هم‌کوچه‌ای

یه «ساعت برنارد» برای این چیزی که تو ذهنمه کافیه. حالا اینکه برنارد راضی بشه ساعتش رو به من قرض بده یا نه، اینو نمی‌دونم، اما من فقط همین رو می‌خوام، اینکه به من قرضش بده نه واسه همیشه، به اندازۀ اینکه از تماشای پاییز سیر بشم. قول می‌دم خودم رو زود جمع‌و‌جور کنم، سیر بشم از پاییز و اون رو پس بدم. قول می‌دم!

محوطه خانه هنرمندان
پاییز و توقف زمان؛ سکون و آرامش

بعد زمان توقف کنه و من غرق بشم توی لحظه لحظه‌های ریختن برگ‌ های زرد و نارنجی، صدای خش‌ خش برگ‌ها، سوز سرما، نم بارون و تماشای عشاقی که شونه به شونۀ همدیگه دارن پاییز رو لمس می‌کنن. من پاییز رو می‌بینم، می‌شنوم، می‌خونم، می‌پوشم، دست آخر توی اون پوست می‌ندازم و دوباره زنده می‌شم.

می‌شه توی پاییز یه عمر زندگی کرد!

این‌طور که آفتاب داره تند تند غروب می‌کنه و من پشت چراغ قرمز «چهارراه کالج» ایستادم و باد توی گوشم زوزه می‌کشه، این‌طور پاییزی رو می‌خوام.

چهارراه کالج
پاییز پشت چراغ قرمز!

چراغ قرمزه، ماشین‌ها و آدم‌ها ایستادن، پرنده‌ها همون‌طور که دارن بال می‌زنن توی آسمون متوقف شدن، ولی این منم که می‌تونم برم یا نرم… می‌تونم داد بزنم و آواز بخونم یا ساکت یه گوشه بشینم؛ این منم با ساعتی که قرض گرفتم تا زمان رو نگه داره و من لذت ببرم. خورشید توی مرحلۀ آخر غروب کردنه، قرمزی اون داره دلم رو می‌بَره و اینجاست که باید بلند بلند آواز بخونم: «برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته، از جلو پات جمع می‌کنه برگای زرد و خسته، کی منتظر می‌مونه حتی شبای یلدا، تا خنده رو لبات بیاد، شب برسه به فردا.»

پرندگان در آسمان
آسمان پاییز با پرواز پرندگان

حالا که همه چی متوقف شده، موندم که چطور باد داره میاد. یعنی خب اگه باد نیاد، برگا رو بلند نکنه، نبره رو هوا و نکوبه تو سر و صورتم، من چطور پاییزم رو لمس کنم؟ همینه که باعث شده باد از فاکتورهای توقف زمان حذف بشه؛ این همون چیزیه که پاییزِ من می‌خواد.

می‌شه توی پاییز یه عمر عاشق موند!

حالا که آوازم رو خوندم و سبک شدم، باد می‌تونه منو با خودش بلند کنه از روی زمین. منو لای اون همه برگ‌ های زرد و قرمز و نارنجی خیابون «ولیعصر» یا «حافظ» بلند می‌کنه و در حالی که همه داریم هووو می‌کشیم می‌بره اون بالابالاها و گاهی میایم اون پایین‌مایینا. زیر «پل کالج» رو رد می‌کنیم و اوج می‌گیریم تا بالای سر «فردوسی.» خسته می‌شم از سفیدی ماشین‌ها، و باز هو می‌کشم و می‌خوام که بریم برسیم به «خانه هنرمندان» توی «ایرانشهر.»

محوطه خانه هنرمندان
پاییز در محوطه خانه هنرمندان

می‌دونم اونجا یه هنرمند یا یه هنردوست رو می‌تونم پیدا کنم، بشینم کنارش و باهاش آشنا بشم و این شروع یه عشق پاییزیِ هنرمندانه باشه. ساعت برنارد توی دستمه و همین من رو شجاع می‌کنه که زمان مال منه پس وقت دارم که با خیال راحت زیر درخت‌ها کنار کسی که فک می‌کنم باهاش خوشبخت می‌شم بشینم و حرفام رو بزنم.

زوجی در محوطه خانه هنرمندان
نیمکت های پاییزی، جایی برای عاشقی

هر وقت که فکر کردم که میخم رو سفت کوبیدم، زمان رو از توقف دربیارم و باقیموندۀ پاییز رو با عشق سپری کنم. تِقی بزنم رو ساعت و بازی پاییز برام یه شکل دیگه بشه مثه یه قاب عکس روی دیوار تا ابد روی قلبم نقش ببنده، این‌طوری برای همیشه بدون ساعت یا با ساعت برنارد توی همین نقطه از زمان بمونم؛ وسط پاییز.