محل پاک شدن گناه کلیسا نیست، محله ‌های پایین شهره!

قلم هم‌کوچه‌ای

«مارتین اسکورسیزی»، کارگردان شهیر امریکایی برای من یه جورایی حکم پیامبر داره؛ پیامبر خیابون، آسفالت، محله‌ های پایین شهر و پیامبر آدم‌های پوکیدۀ جنوب شهر تهرون. حالا گیریم محل پیامبر شدن اون، «نیویورک» باشه یا «پاریس» یا «سیسیل» یا همین خیابون ‌های پایین شهر. به نظر من فرقی نداره، یعنی تا وقتی کتاب مقدسِ اسکورسیزی همین فیلم‌های نابیه که برای بچه‌های پایین شهر و خیابون‌ها می‌سازه، فرقی نداره از کجا، کدوم محله داغون و کدوم شهر ترکیدۀ دنیا ظهور کرده باشه.

کوچه ای در یکی از محله های پایین شهر تهرون
پاک شدن گناه در محله های پایین شهر تهرون!

زندگی در «یاخچی آباد» و «دروازه غار»؛ محله های پایین شهر

حالا اینجا، توی تهرون هم کتاب‌های این پیامبر برای منِ پایین شهری، مقدسه. برای ما که توی دروازه غار زندگی می‌کنیم، برای ما که توی خیابون‌های «شوش» و «مولوی» صبح تا شب سگ دو می‌زنیم، برای پدران ما که از «نازی آباد» انقلاب کردن، برای «خانی آبادی»ها‌، یاخچی آبادی ها، «کهریزکی»‌ها، برای همۀ ما فیلم‌های مارتین اسکورسیزی سند محسوب می‌شه چون ما هم، تهرون رو مثل «دار و دسته نیوریورکی ها»ی حضرت اسکورسیزی از دل خیابون‌ها بیرون می‌کشیم و تن آسفالتی خیابون‌ها رو با کف کفش‌ ها تطهیر می‌کنیم و غسل می‌دیم.

دروازه غار از محله های پایین شهر تهرون
دروازه غار؛ جایی برای پاک شدن گناه

کدوم محله؟ کدوم خونه؟ زندگی ما کف خیابون می‌گذره

کف کفش‌های ما پایین شهری‌ها، چسب داره و ما رو به کف خیابون میخ می‌کنه تا وقتی که دو زار ده شاهی رو نکردیم هزار تومن، نریم سر وقت خونه. اصلاً برای ما خونه معنی نداره! وقتی داری توی شوش با موتور گاز می‌دی و یه یخچال روی کولته، خونه معنی نداره. وقتی رفیقت توی مولوی به خاطر نشئگی و تزریق کف می‌کنه توی جو و گندآب بالا شهری‌ها عرق اون رو می‌شوره و می‌بره سمت «مسیل کَن» توی تهِ تهِ تهرون، خونه کجاست دقیقاً؟! خونه همین تن آسفالتیِ خیابونه که «رضا عشقی» بچه درس‌خون محل، توی یکی از شعرهای بی سر و تهش، توی یه کافه‌ برای دلبری از یه دختری گفته:

«وسوسه‌ام می‌کند

خیابان

با آن تن مالیخولیایی‌اش»

موتورسواری در حال حمل باز در محله های پایین شهر
کدوم خونه؟ کدوم محله؟ خونه همین کف خیابونه!

وقتی این رو برای دختر می‌گفت، حواسش نبود که اون رو از توی دست و بغلش، بُر زدن و با یه ماشین مدل بالا بردن اونور «لواسون»، توی هتل‌های دم کوه تا برن اسکی و خنده‌های دختر روی خاطر رضا سُر بخوره. رضا عشقی که خاطرش خط‌خطیِ خنده‌های دختر شد، زد مخش رو پکوند و بعد از ناکامی در مردن، حالا خل و چل، توی مولوی از صبح تا شب به هم شعر می‌بافه.

خیابان مولوی در تهران
از لواسون تا مولوی؛ از سرخوشی تا شعر

تختگاه اعلیحضرت همایونی و «میدان اعدام» ما!

میدان اعدام تهرون هم، توی محله ما قرار داره. اینجا توی «عهد ناصری»، وقتی می‌خواستن از شر آدم‌ها خلاص بشن، اون‌ها رو می‌آوردن توی میدون محله، می‌فرستادن گَلِ «قاپوق» و یه سیگار «ادیب ‌السلطنه ‌ای» می‌ذاشتن کنج لبشون تا دود کنن. بعد با شمشیر اون‌قدر روی گردن اون آدم می‌کوبیدن تا کله کنده بشه و بیفته کف خیابون. آره داداش ما از گذشته هم، همین وضع رو داشتیم. اگه نکبت با ما پایین شهری‌ها دنیا نیومده بود، میدان اعدام رو می‌بردن دمِ «تجریش» عَلَم می‌کردن، نه سر خیابون مولوی. انگار که خون و نشئگی، نفوذ کرده لای تک تکِ خرده سنگ‌ها، قیرهای آسفالت و توی جوهای مولوی و ما کنار همدیگه، تنهای تنها موندیم. پدران ما بچه‌های پایین شهر توی نازی آباد، دست به دست هم دادن و اعلیحضرت همایونی رو از بالای تختگاه پایین کشیدن، ولی ما چه کنیم؟ کجا بریم؟ به کی بگیم که خیلی تنها هستیم؟!

میدان اعدام یا میدان محمدیه تهران
میدان اعدامی که این روزها حتی میدان هم نیست!

نشئگی و عرق شرم ما از زمونه

کتاب و دفتر ما همین خیابون‌ها، روضه و گریۀ ما همین کوچه ‌پس ‌کوچه‌ ها و عرق شرم ما همین زمونه هست. ما برای پاک شدن گناه‌، کلیسا نمی‌ریم! توی محله های پایین شهر، توی جوی آب، کنج دیوار، توی یه قاشق که زیر اون فندکه و از لای یه فیلتر سیگار، اون‌ها رو با سرنگ می‌کشیم و می‌فرستیم توی رگ‌ها. توی نشئگی می‌ریم توی دل بهشت؛ بهشتِ جنوب شهر، بهشت بچه‌های پایین.

مصرف مواد مخدر و نشئگی
تجربه نشئگی و عرق شرم در محله های پایین شهر

اینجا جنوبه! جنوبِ آدم‌های تنها. به احترام کفش‌های خستۀ اون‌ها و برای پاک شدن گناه، کلاه‌ها رو از سر بردارین و تعظیم کنید.