تهران ما پر از «جوکر» است، فقط فرصت بروز ندارند!

قلم هم‌کوچه‌ای

می‌توانی به آسانی با جوکر هم‌ذات‌پنداری کنی. زندگی در تاریکی و هیاهوی تهران هم به این شباهت دامن می‌زند. مخصوصاً حالا که درد دندان عقل از آسیای سوم سمت چپ ‌می‌رود تا انتهای فک پایینی و از آنجا دو شاخه می‌شود؛ یکی از همان انتهای فک، گردن را پایین می‌آید و می‌ریزد توی گودی شانه‌ها و سُر می‌خورد توی دست و آن یکی پشت جمجمه را دور می‌زند و با تیزیِ دردناکی می‌خزد توی تاریکی مخ. درد ‌به گوش می‌زند. تهِ گوش صدای پِرپِر می‌آید، انگار که مورچۀ بالداری توی آن گیر کرده است. آب دهان را قورت ‌می‌دهی. صدای پِرپِر حالا از ته گلو ‌می‌آید، لیز ‌می‌خورد توی قفسۀ سینه‌ و ضربان قلب را بالا ‌می‌برد. رگ گردن ‌می‌تپد و درد برمی‌گردد توی دندان عقل، توی عقل و توی روز‌های تاریکی که می‌گذرانی؛ توی روزهایی که بی‌شباهت به روزهای یک جوکر نیست.

ما جوکرهایی هستیم در خیابان های تهران
روزهایی شبیه به روزهای یک جوکر

بوسه‌هایی که جوکرها را زنده نگه می‌دارند

در صبحی سرد که هنوز تاریکی شب روی تن خیابان آماسیده است، بوسه را ‌می‌فرستد توی قابِ تصویرِ شیشۀ «بی آر تی» و بعد رو به جنوب دور ‌می‌شود و نگاه ‌می‌دود تا دورترین نقطه‌ای که می‌توان توی قاب «چهارراه ولیعصر» او را دنبال کرد. آن‌قدر دور ‌می‌شود که بوسۀ او توی عربدۀ شوفرها محو ‌می‌شود. کاش ‌می‌شد دنبال او بدوی، آن‌قدر که قلب تو نتواند بیش‌تر و تندتر از آن بتپد، آن‌قدر که ر‌گ‌ها توان پمپاژ آن حجم از خونِ دمیده از قابِ بوسۀ با شرم و پنهانی‌ او را نداشته باشد، آن‌قدر که برگ کاهیِ نقشۀ تهران از چهارراه ولیعصر و نقطۀ «تئاتر شهر»، زیرِ زورِ پاهای تو مچاله شود و دیگر صدای فریاد شوفرها و دلقک ها را نشنوی.

قابی پنجره اتوبوس بی آر تی، دلگرمی بخش جوکر
قاب هایی برای زنده نگه داشتن جوکر

هراس‌هایی که از تو یک جوکر می‌سازد

توان دویدن ندارم. هراس عظیمی روی زندگی‌‌ام سایه انداخته است. کارم را از دست دادم. به او نگفته‌ام برای همین صبح‌ها با کیف و لباس رسمی از خانه بیرون ‌می‌زنم ‌و در کوچه و خیابان‌ها ‌تا غروب و تاریکی هوا می‌چرخم. روزها است که قدم می‌زنم. برای فرار از خستگی به تونل‌های زیرزمینی تهران پناه ‌می‌برم. در اين لحظه كه درون اين تاريكی را نگاه می‌كنم ناامیدی مرا فرا گرفته است.  تاريكی مرا درون خود فرو می‌برد؛ من و آينده‌ای كه انتظار آن را نمی‌كشيدم. اين گودال مرا به درون خود می‌کشد و من قصد هيچ‌گونه مقاومتی را ندارم. خود را به او سپرده‌ام و جاذبۀ آن مرا می‌کشد؛ جاذبه‌ای مضحک از زندگیِ دلقک‌وار و تاریکی که ‌می‌کنیم. ما دلقک ها، لبخند بر لب داریم و چالش لبخند به همه چیز را ‌راه ‌می‌اندازیم.

قدم زدن در خیابان
چهارراه ولیعصر و خیابان هایی برای قدم زدن، برای دوختن روز به شب

پاهايم لش مي‌شوند روي خيابانی كه هيچ‌وقت انتظار اين حد از ابتذال را از آن نداشتم. شانه‌ها سنگين می‌شوند و به پرده ديافراگم فشار می‌آورند. نفس عمیقی می‌كشم. حباب‌های اكسيژن، بين سلول‌ها می‌تركند، ديوارۀ سلول‌ها می‌ريزند و خون به درون آن‌ها فواره می‌کند. خون از رگ گردن به درون سرم می‌خزد. اکسیژن، فكر و تيتر اخبار این روزها، لابه‌لای لوچ‌های مغز پمپاژ می‌شوند؛ موشک، هواپیما، بنزین، خون، بیکاری، کرونا، مرگ، چالشِ لبخند، دلقک ها و غیره. بلند ‌می‌خندم و کناره‌های لبم را که قبلاً کسی بوسیده بود به دو سوی صلیب خیابان، میخ ‌می‌کنم و صدای قهقهه‌ام تهران را پُر ‌می‌کند. دوست دارم تمام لبخند‌ها را بکشم، دوست دارم این تیزی درد دندان عقل که توی صورتم ‌می‌چرخد را فرو کنم در قلب تمام آن‌هایی که من را آوارۀ خیابان‌ها کردند، گلو و رگ گردن من را فشردند تا صدایم خفه و نفسم تنگ شود. می‌خواهم تیزی درد را بچرخانم، قلب آن‌ها را بیرون بکشم و همزمان آن‌ها را نفرین کنم.

جوکرها در متروی تهران
ما همه جوکرهایی هستیم خسته از باری که به دوش می‌کشیم

رگ گردنم ‌می‌تپد و درد بر ‌می‌گردد توی دندان عقل، توی عقل و روزهای من. درد، دو شاخه ‌می‌شود؛ یکی ‌می‌خزد زیر پلک و آن یکی ‌می‌رود نیم دایرۀ پشت جمجمه را طی ‌می‌کند و ‌به مخ می‌رسد. به دنبال بوسۀ او‌ نمی‌دَوَم، رگ‌ها خون را پمپاژ نمی‌کنند، قابِ بوسه توی فریاد شوفرهای چهارراه ولیعصر سیاه ‌می‌شود؛ ونک، راه‌آهن، تجریش، انقلاب، آزادی ....

بی آر تی چهارراه ولیعصر و ازدحام ما مردم، ما جوکرها
ونک، راه‌آهن، تجریش، انقلاب، آزادی؛ داستان مکرر هر روزه

دردها، حرمت بوسه‌ها و زندگی

درد تا گودی میان کتف روی شانه‌هایم می‌پیچد. کیف و نعش آن می‌کشد به شلوار طوسی و به پای مردها و زن‌هایی که در تاریکی صبح و میان فریاد شوفرها بیدار شده‌اند تا خود را در تهران به پول بفروشند. من آواری از سرخوردگی هستم اما به حرمت بوسه‌ در قاب صبحی سرد، تیزی درد را درون خود خفه ‌می‌کنم. تمام این مردم، تمام تهران به حرمت بوسه‌ای دردی را پنهان کرده‌اند. ما همه دلقک‌ هایی پنهان پشت بهانه‌های بوسه هستیم. تهران ما پر از جوکر است، فقط فرصت بروز ندارند یا شاید نمی‌خواهیم آن‌ها را بروز دهیم. ما جوکرهای خود را پشت بهانه‌ها پنهان ‌می‌کنیم و دردها و رنج‌ها را بیرون نمی‌ریزیم.