راز ناپدید شدن یاقوت؛ بانوی سرخپوش میدان فردوسی

کوچه‌گردی

سال ۱۳۶۰ بود که عابران آخرین بار بانوی سرخپوش میدان فردوسی با همان کیف، مانتو، جوراب و کفش قرمز در خیابان ولیعصر دیدند و دیگر هیچ نشانی از او پیدا نشد.

راویان محلی میدان فردوسی عقیده داشتند که او هر روز حوالی میدان فردوسی می‌پلکد تا معشوق خود را بیابد. می‌گفتند ۳۰ سال است که این کار را می‌کند و این قرمز پوشیدن نشانه ای است برای یک قرار عاشقانه. آنها تلفنی با هم گفتگو می‌کردند که به یکدیگر دلبسته شدند. عاشق و معشوقی که همدیگر را ندیده بودند بنا را می گذارند بر اینکه پوشش یکدست قرمز دختر بشود نشانه ای برای آشنایی. دخترک که ساکن رشت بود دلش پشت تلفن طاقت نیاورد و برای قراری عاشقانه، حوالی میدان فردوسی، با لباسی یکدست قرمز، به تهران آمد. یک ساعت و دو ساعت نه، که ۳۰ سال پای قرار ایستاد اما خبری از معشوق نشد. هر کسی پای عشق بایستد اسطوره می‌شود و او هم شد.

در این ۳۹ سال که از غیبت او می‌گذرد فیلم و مستند و کنجکاوی درباره او کم نبوده است. عشق او ترانه‌ها زیادی را به هنجره خوانندگان روان کرده و نغمه‌های فراوانی را در گوش شهر خوانده، اما همه این‌ها باعث نشد تا بار دیگر کسی او را ببیند.

بانوی کم حرف و تودار

یاقوت کمتر اهل معاشرت بود. حتی کسی اسم واقعی او را نمی‌دانست. مردم و اهالی اطراف میدان فردوسی به خاطر آن قرمز خوشرنگی که همیشه تنش می کرد، نامش را یاقوت گذاشتند.

در سال‌های نزدیک به انقلاب ۵۷ خسرو سینایی و مسعود بهنود موفق شدند با او گفتگو کنند. صحبت های کوتاهی که نشان می‌داد یاقوت علاقه‌ای ندارد راز دل را فاش کند. در گفتگو با بهنود اگرچه تایید کرد که در جوانی عاشق بوده اما ماجرا عاشقی و سرخ پوشی را به کلی منکر شد و حضور همیشگی حوالی میدان فردوسی را به دیدار دوست و آشنا ربط داد. خسرو سینایی هم که برای مستندش با او گفتگو کرد، یاقوت شبیه گذشته حرف هایی گفت اما این بار چیزی را انکار نکرد و ماجرای قرار عاشقانه را لابه لای کم حرفی هایش، با خجالت و بی‌حوصلگی تایید کرد.

یاقوت خودش به یک نشانه در خیابان های تهران بدل شده

معشوق چه شد؟

معشوق هیچوقت سر قرار نیامد یا اگر آمد با دیدن دخترک پشیمان شده بود. شاید هم خوشدلانه اتفاقی او را از این قرار دور کرده باشد اما بازنده اصلی اوست که  فرصت عشقی از افسانه ای را از دست داد. داستان او و دخترک قرمزپوشی که تا میانسالی و کهنسالی بر سرقرار بود، بر خلاف همه قصه‌های عاشقانه یک طرف بی اهمیت دارد. همه بار این داستان را دخترک به تنهایی به دوش کشید.

یاقوت چه شد؟

تنها چیزی که یاقوت را از میدان فردوسی برای زمان کوتاهی دور کرد شلوغی‌های زمان انقلاب 57 بود. اما بعد از آن باز هم بر سر قرار آمد. تا اینکه سال ۱۳۶۰، هیچکس نفهمید او چرا راه را به سمت خیابان ولیعصر کج کرد و دیگر ردپایی از او پیدا نشد. از اینجا به بعد دیگر این خیال است که ما را با خود می‌برد و بهترین این خیال ها این است که یاقوت را سر پیچ خیابان ولیعصر، آنجا که تئاتر شهر گرد می شود، او پس دیواری و کنار درختی کسی را دیده که روزنامه ای در دست دارد و صفحه سینمایی را طوری گرفته که نام یاقوت سرخ فردوسی در تیتر درشت صفحه، توجه دختر قرمز پوش را به خود جلب کند. آن کس روزنامه را پایین بیاورد و آن دو خیره هم را نگاه کنند و بعد یاقوت میان ماشین ها و شلوغی انقلابی های دهه 60 محو شده باشد.

اگر بی رحم باشیم و به قاعده همه داستان‌های عاشقانه داستان را پیش ببریم پایان هیچ عشق اسطوره‌ای وصال نیست و نیستی از راه می‌رسد. همانطور که منصور حلاج درباره عشق گفت:" امروز بینی و فردا و پس فردا، آنروز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند".

شاید هم او عصاره‌ای از عشق بود که چون زنی قرمزپوش عینیت یافته تا در کوچه‌های تهرانِ رو به تجدد بار دیگر عشق را فریاد بزند. اما وقتی دیگر کسی گوش شنوا برای او نداشت به خانه خود برگشت.

داستان هر چه هست شهرما و کوچه‌ها و میدان‌هایش دیگر جایی برای یاقوت ندارد.